با سلام و درود خدمت شما دوست عزیز ، در این نوشتار میخواهم معنی تخلص خویش را معنی نمایم: شامخ از دو کلمه تشکیل گردیده است که شاه به معنی سلطان، سرور و سالار

مُخ  [ م ُ ] (اِ) نام جانوری است که اقسام غله را ضایع کند و آن را به عربی سوس خوانند. (برهان ). سوس و جانوری که غله را ضایع کند. (ناظم الاطباء). || درخت خرما را نیز گویند و لهذا خرمایستان را که نخلستان باشد مخستان گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (از فرهنگ رشیدی ). خرمابن و درخت خرما. (ناظم الاطباء). || در عربی به معنی مغز استخوان و دماغ. (برهان ). مأخوذ از تازی ،مغز استخوان و دماغ و مغز کله. (ناظم الاطباء). || خالص و برگزیده از هر چیزی. (ناظم الاطباء) (از برهان ). و رجوع به مُخ ّ و تحفه ٔ حکیم مؤمن شود. قابل تذکر است، - بی مخ ؛ در عرف عام به معنی متهور و بی عقل و کسی است که به استقبال خطر می رود. این کلمه بصورت لقب به اشخاص خاصه جاهلان و لوطیان داده می شود و مترادف آن بی کله است به معنی متهور وشجاع . (از فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
|| پیه چشم . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). || میانه ٔ هر چیزی . ج ، مِخاخ ، مِخَخَة.(منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || خالص . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). خالص هرچیزی . (از ناظم الاطباء). || مجازاً خلاصه ٔ هر چیز را گویند. (غیاث ). مغز. لبالب : اهدناالصراط المستقیم ، عین عبادت است و مخ طاعت . (کشف الاسرار ج 1 ص 45). میان سلطان با عامی فرق ننهند و مخ و مقصود سخن نویسند. (جهانگشای جوینی ).
- مخ الذر ؛ چیزی که وجود ندارد. (از دزی ، ج 2 ص 572).
- مخ السمک ؛ماده ٔ سفید و نرمی که در امعاء ماهی نر وجود دارد . (از دزی ج 2 ص 572).

به عباره دیگر، شامخ یک کلمه ترکیبی میباشد جمع آن مخاخ است که به معنی سرور عقلا معنی میگردد. اگر از حق نگذریم یک لقب جاه طلبانه است.